وقتی جوان گنبدی اسطوره فداکاری می شود ؛ شهادت ، 18 سال پس از جنگ - لاله های عاشق

لاله های عاشق
ورود شما به لاله های عاشق را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

تبلیغات


ارسال شده در جمعه ۱۳۸٩/٧/٢ ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط مرتضی
دو سال پیش در ششم اردیبهشت 86 در روز میلاد امام حسن عسکری(ع) مزد جهاد یکی دیگر از یادگاران دوران دفاع مقدس داده شد. حس عجیب و غریبی بود که هم غم را در وجودت حس کنی و هم به خودت یادآوری کنی که امیر نباید به مرگ طبیعی می رفت. او باید شهید می شد. حقش همین بود ... مگر مزد جهاد غیر از شهادت است؟!

دو سال پیش در ششم اردیبهشت 86 در روز میلاد امام حسن عسکری(ع) مزد جهاد یکی دیگر از یادگاران دوران دفاع مقدس داده شد. حس عجیب و غریبی بود که هم غم را در وجودت حس کنی و هم به خودت یادآوری کنی که امیر نباید به مرگ طبیعی می رفت. او باید شهید می شد. حقش همین بود ... مگر مزد جهاد غیر از شهادت است؟!
همان روز در جشن ازدواج فرزند یکی از سرداران شهید و از سرآمدان شهدای تخریب خبر را شنیدم. اول جمله ای که به زبان آوردم این بود که امیر به حق خود رسید. این بار قصر شیرین مشهد امیر شد و از پیکرش هم چیزی نماند.

سال 62 که او را در میان نیروهای گردان تخریب در جنوب دیدم از قدیمیهای تخریب و معروف به "برادر امیر" بود که احترامش می کردند. چهره آفتاب خورده، قد نسبتا کوتاه، لبخند بر لب، تواضع و افتادگی، کم حرفی و پایی که در وقت راه رفتن کمی می لنگید چیزهایی بود که در برخورد اول با او در ذهنت جا می گرفت. رفیق شدن با او هم خیلی زمان لازم نداشت.

امیر اسدی از اهالی گنبد، بچه محل کوی کارمندان. وقتی سال سوم دبیرستان بود در مهر60 وارد جبهه شد و تا آخر ماند. آنهایی که با او در همان ایام یا پس از آن از گنبد به گردان تخریب آمدند کم نبودند ولی امیر از ماندگارترین آنها در تخریب شد.

شهید اسدی پس از آموزش تخریب در اهواز وارد عرصه خنثی سازی میادین مین شد در حالی که هنوز معبرزنی و پاکسازی تشکیلات منظم و درستی نداشت. وی نخستین تجربه کاری را در میادین سوسنگرد گذراند و پس از آن وارد عملیات طریق القدس به عنوان نیروی تخریب تیپ ثارالله شد. پس از آن در فتح المبین تجربه دیگری کسب کرد و اولین جراحت ها بر جسم او با ترکشهای مین سوسکی نشست.

به ادامه مطلب مراجعه کنید..............


اصلا قصه امیر با این مین شنیدنی است. بارها در جریان شناسایی یا پاکسازی، مین سوسکی عمل کرد و یکی از نیروها شهید شد و ترکشی از آن هم بر بدن امیر نشست. اصلا امیر معروف شده بود که نیروها را با خود می برد آنها را شهید می کند و خود را مجروح! مثل رفتن او و حسن نوری در روز سیزده فروردین 63 برای شناسایی میادین چزابه که مین سوسکی عمل کرد و حسن شهید شد و امیر راهی بیمارستان شهربانی آن زمان در خیابان بهار... البته پیش از اینها یک پای خود را در پاکسازی میادین منطقه پاسگاه زید در ایام پس از عملیات رمضان از دست داده بود که گاهی در مواجهه با بچه های کوچک با خنده می گفت: صدام پایم را گاز گرفته!

شهید اسدی از ابتدای سال 61 معبرزن حرفه ای شبهای عملیات شد. پس از بهبودی جراحت عملیات فتح المبین، در عملیات بیت المقدس مسؤل پاکسازی میادنی شد و در رمضان هم که ذکر آن رفت. اما او کسی نبود که پای معیوب مانع حضور مجددش در جبهه شود. این همان حقیقت نورانی و دریای پاک دفاع مقدس بود که گوهرهای ناب درون آن شباهتی به سربازان جنگهای معمول دنیا نداشتند که جراحت جسمی بهانه بازگشت از جبهه باشد.

بارها و بارها مسؤلیت آموزش صدها نیروی اعزامی را بر عهده گرفت و از معبرزن کارکشته تبدیل به مسؤل آموزش مبرز و بعدها مسلط بر اصول انفجارات شد و در یکی دو سال آخر جنگ هم به عنصر در خوری برای عملیات برون مرزی در سایه فرماندهی سردار شهید عاصمی مبدل شد.

این حضور دائم در صحنه های آتشین جنگ، زنده ماندن او در جنگ را به معمایی تبدیل کرد. او بارها و بارها در عرصه هایی وارد شد که بچه های تخریب او را رفتنی دانستند. برادر صلواتیان همرزم و رفیق دیرین و هم شهری او در جایی گفته است که " امیر در عملیات خیبر مافوق تصور عمل کرد. آنگاه که در شب سوم که آتش دشمن و سختی کار عرصه را به حدی تنگ کرد که مقرر شد نیروها از داخل میادین مین تنها از یک معبر و به صورت متمرکز عبور کنند، شهید عاصمی برای معبرزنی خود را به همراه امیرمهدی صالحی، عباس عبادی، مهدی آزادی و تعدادی دیگر از قدیمی ها و رده اول تخریب قرارگاه داوطلب کرد.

معبرزنی که آغاز شد دشمن از داخل سنگر کمینهای درون میدان و از پشت خاکریز خود با 20 تیربار و یک توپ ضد هوایی تمام میدان را در ارتفاع نیم متر از سطح زمین پوشش آتش داد و به تعبیری از اول تا آخر میدان را دائما جارو می کرد. نیروهای معبرزن هم برای در امان ماندن از آسیب سر خود را تا حد امکان در خاک فرو می کردند. پس از دقایقی خمپاره زنی شروع شد که ایجاد چاله های انفجار نعمتی برای تخریبچی ها بود تا کمی خود را درون آنها محفوظ کنند.

در عین حال حجم آتش کار را به جایی رساند که نیروها به پشت خاکریز خودی آمدند و در حالت بی تدبیری منتظر سبک شدن آتش شدند. دقایقی که گذشت یکباره امیر اسدی از چاله خود به وسط  ما پرید و از فرمانده خود شهید علیرضا عاصمی اجازه ادامه کار را گرفت که علی بدون مکث سر او را به سمت خود کشاند و با بوسه ای بر او ، موافقت خود را نشان داد.

امیر هم به سرعت و در حالتی نیم رکوع کار را ادامه داد. من در زیر نور منورهایی که گاهی دشمن می زد امیر را در قالب یک قهرمان اسطوره ای و موجود افسانه ای در دل میدان می دیدم که بالاخره کار را تمام کرد و بقیه نیروها برای عریض کردن معبر وارد میدان شدند."

شهید امیر اسدی از قدیمیترین نیروهای تخریب و میدان دیده ای تمام عیار و شجاعی بود که با اینهمه بسیار دوست داشتنی، رئوف، خوش سخن، کم سخن و به تبع آن بی ادعا و گمنام بود. اما حقیقت وجودی او چیزی نبود که پنهان بماند و آنهایی که مدتها با او بودند گوشه هایی از آن را درک کرده بودند.

بی جهت نبود که شهیدعلی عاصمی او را خیلی قبول داشت و امیر هم قفل شکن کارهای گره خورده علی بود. عشق و ارادت این دو به هم نیز تفصیل زیادی لازم ندارد. همین بس که وقتی پیکر علی پودر شد و آنگونه به مهمانی ملائک رفت امیر گفت: شهادت هم اینگونه خوب است که از ما چیزی بر زمین باقی نماند.

اما مقدر نبود که امیر در جنگ به شهادت برسد و با خاتمه جنگ به گنبد برگشت. وی سال 67 با دلی پر خون و غصه و نگاهی حسرت از اردوگاه شهدای تخریب بیرون آمد. شهید اسدی از غمهایش هیچ نمی گفت، بی صدا و بی شکوه و گلایه جنگ و زندگی کرد و حتی خاطرات بی شمار خود از شهدا و صحنه های تکرار ناشدنی عملیات و معبرزنی را هم نگفت. اما ما خبرداشتیم که با دهها شهید حشر و نشر داشت.

شهید اسدی تعداد زیادی از شاگردان جنگی خود را از دست داد و در مقابل چشمان خود پیکرهای قطعه قطعه شده بسیاری از دوستانش را دید. با این همه هیچ نمی گفت. او به گنبد رفت و "آقا معلم" شد و در گوشه دنج گمنامی زندگی کرد. برخی از دوستانش می گفتند او با آنهمه زخم بر پیکر پرونده ای هم در بنیاد جانبازان دست و پا نکرد.

کاروان شهدای تخرب که ما در گیرودار زندگی روزمره و پس از بیست و چند سال یادی از آنها نمی کنیم یا دیگر حسرتی از عقب ماندگی خود بر دل نداریم دو سال است که امیر را هم با خود برده است.

امیرجان حق تو همین بود... جای گله ای نیست. اما با دل پر دردمان که گاه گاه در وقت غروب یا نیمه شب رخ می نماید چه کنیم. جنگ تمام شد فکر کردیم تو را از دست فرشته ها گرفتیم و بر زمین نگه داشتیم تا یادگاری از آن بچه های سفر کرده در جمع خود داشته باشیم اما...

  در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز      چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

امیر آقا مدتها بود که در هیئت گردان چشم انتظار آمدنت بودیم تا بیایی و خاطره بگویی و قول داده بودی که می آیی، اما تقدیر این بود که به محفل دوستان دیگری وارد شوی که آسمانی اند و آغوش خود را سالها برای تحویل گرفتنت باز کرده بودند. تو حسرت شهادت عاصمی را می خوردی که از او چیزی نماند و خدا مرگی را برای تو مقدر کرد که پیکرت از او هم تکه تکه تر شد.

سالهای پس از جنگ را معلمی کردی و سالها در غربت ماندی تا فرصتی دست داد و در یکی دو سال اخیر باز قدم در میدانهای مین گذاشتی تا تجربه و خبرگی تو در این عرصه کمک کار مردم مرزنشین باشد و زمینهای خود را بی دغدغه مرگ یا جراحت انفجار مین، زیر کشت برند و اینگونه بود که میدان مین نقطه پرواز تو شد.

امیرجان به علی عاصمی که مراد تو بود و امروز همسایه او شده ای و به همه شهدای اردوگاه تخریب، سلام رسان ما باش.

                         دلم هجر شهیدان گرفته باز امشب                دوباره سینه ز غم شد ترانه ساز امشب
                         نشسته شمع و خموش است مرغ خنیاگر       نمی کند گل شب بوی ناز امشب
                         ز سوگ تک تک آلاله های دشت خطر        نشسته بر دلم آلام جانگداز امشب

منبع:سایت ساجد




امکانات وب