تو دیگر شهید نمی‌شوی - لاله های عاشق

لاله های عاشق
ورود شما به لاله های عاشق را خیر مقدم عرض می نماییم.
به دلیل بروز بودن سایت لطفا از سایر صفحات وب هم دیدن نمایید.

تبلیغات هزینه نیست بلکه زمینه سازی برای معرفی وب خود به دیگران و درآمد زایی برای شماست .

تبلیغات


ارسال شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مرتضی

خبرگزاری فارس: داخل محوطه قرارگاه بودم که دیدم محمدرضا کاظمی با ماشین وارد شد و سریع و بدون توقف یکراست آمد طرف من. از ماشین پیاده شد و مرا صدا کرد. گفت: حسین بیا اینجا. جلو رفتم. بی‌مقدمه گفت: حسین تو شهید نمی‌شوی.


اشاره:

«محمدحسین یوسف‌الهی» را کسی نمی‌شناسد. ما هم نمی‌شناسیم! اما بچه‌های لشکر چهل و یک ثارالله کرمان، وقتی نام حسین به میان می‌آید زیر لب می‌گویند: "اگر کسی حسین را بشناسد و او رابیشتر از ما دوست داشته باشد، ما دق می‌کنیم. "
حسین یک فرمانده معمولی نبود. او صاحب قدرت معنویی بود که بسیاری از مدعیان بزرگ به گَرد پوتین‌های او هم نمی‌رسند.
پارسایی و شجاعت حسین در میدان های نبرد از او مرد وارسته‌ای ساخته بود که حتی فراتر از جنگ‌ را به روشنی می‌دید. او با اتکا به ایمان و ابتکار خود گروه‌های زیادی از جنگ را باز کرد. حرمت حسین یوسف‌الهی در میان رزمندگان کرمان حرمت دیگری است. از بزرگی او همین بس که در جوانی، امیر نفس خود بود و شهید شد.

 


+=+=+=+=+=+=+=+
یکی از مسائلی که در عملیات والفجر هشت اهمیت داشت، جزر و مد آب دریا بود که روی رود اروند نیز تأثیر داشت. بچه‌ها برای این که میزان جزر و مد را در ساعات و روزهای مختلف دقیقاً اندازه‌گیری کنند یک میله را نشانه‌گذاری کرده و کنار ساحل، داخل آب فرو کرده بودند. این میله یک نگهبان داشت که وظیفه‌اش ثبت اندازه جزر و مد برحسب درجات نشانه‌‌گذاری شده بود.
اهمیت این مسئله در این بود که می‌باید زمان عبور غواصان از اروند طوری تنظیم شود که با زمان جزر آب تلاقی نکند. چون در آن صورت آب‌ همه غواصان را به دریا می‌برد. از طرفی در زمان مد چون آب برخلاف جهت رودخانه ا زسمت دریا حرکت می‌کرد، موجب می‌شد تا دو نیروی رودخانه و مد دریا مقابل هم قرار بگیرند و آب حالت راکد پیدا کند و این زمان برای عبور از اروند بسیار مناسب بود. اما این که این اتفاق هرشب در چه ساعتی رخ می‌دهد و چه مدت طول می‌کشد موضوعی بود که می‌باید محاسبه شود و قابل پیش‌بینی باشد.

بچه‌های اطلاعات برای حل این مسئله راهی پیدا کردند. میله‌ای را نشانه‌گذاری کرده و کنار ساحل داخل آب فرو بردند. این میله سه نگهبان داشت که اندازه‌های مختلف را در لحظه‌های متفاوت ثبت می‌کردند. حسین بادپا یکی از این نگهبان ها بود، خود حسین بادپا این‌طور تعریف می‌کرد که: "دفترچه‌‌ای به ما داده بودند که هر 15 دقیقه درجه روی میله را می‌خواندیم و با تاریخ و ساعت در آن ثبت می‌کردیم. مدت دو ماه کار ما سه نفر فقط همین بود. "
آن شب خیلی خسته بودم. خوابم می‌آمد. در آن نیمه‌های شب نوبت پست من بود. نگهبان قبلی بالای سرم آمد و بیدارم کرد.
گفت: حسین بلند شو نوبت نگهبانی توست.
همان طور خواب‌آلود گفتم: فهمیدم تو برو بخواب من الآن بلند می‌شوم.
نگهبان سر جای خودش رفت و خوابید، به این امید که من بیدار شده‌ام و الآن به سر پستم خواهم رفت اما با خوابیدن او من هم خوابم برد.
چند لحظه بعد یکدفعه از جا پریدم. به ساعتم نگاه کردم. بیست و پنج دقیقه گذشته بود. با عجله بلند شدم. نگاهی به بچه‌ها انداختم. همه خواب بودند. حسین یوسف‌الهی و محمدرضا کاظمی هم که اهواز بودند با خودم فکر کردم خب الحمدالله مثل این کسی متوجه نشده است. از سنگر بچه‌ها تا میله، فاصله چندانی نبود؛ سریع به سر پستم رفتم. دفترچه را برداشتم و با توجه به تجربیات قبل و یادداشت های درون دفترچه بیست و پنج‌ دقیقه‌ای را که خواب مانده بودم از خودم نوشتم.
روز بعد داخل محوطه قرارگاه بودم که دیدم محمدرضا کاظمی با ماشین وارد شد و سریع و بدون توقف یکراست آمد طرف من. از ماشین پیاده شد و مرا صدا کرد.
گفت: حسین بیا اینجا.

جلو رفتم.

بی‌مقدمه گفت: حسین تو شهید نمی‌شوی.

رنگم پرید. فهمیدم که قضیه از چه قرار است ولی این که او از جا فهمیده بود، مهم بود.

گفتم: چرا؟ حرف دیگری نبود بزنی؟
گفت: همین که دارم به تو می‌گویم.
گفتم: خب دلیلش را بگو.
گفت: خودت می‌دانی.
گفتم: من نمی‌دانم تو بگو.
گفت: تو دیشب نگهبان میله بودی؟ درست است؟
گفتم: خب بله.
گفت: 25 دقیقه خواب ماندی و از خودت دفترچه را نوشتی. آدمی که می‌خواهد شهید شود باید شهامت و مردانگی‌اش بیش از این‌ها باشد. حقش بود جای آن بیست و پنج دقیقه را خالی می‌گذاشتی و می‌نوشتی که خواب بودم.
گفتم: کی گفت؟ اصلاً چنین خبری نیست.
گفت: دیگر صحبت نکن، حالا دروغ هم می‌گویی. پس یقین داشته باشد که دیگر اصلاً شهید نمی‌شوی.

با ناراحتی سوار ماشین شد و به سراغ کار خود رفت.
با این کارش حسابی مرا برد توی فکر. آخر چطور فهمیده بود. آن شب که همه خواب بودند، تازه اگر هم کسی متوجه من شده بود که نمی‌توانست به محمدرضا کاظمی چیزی بگوید. چون او اهواز بود و به محض ورود با کسی حرف نزد و یکراست آمد سراغ من.
و از همه اینها مهمتر چطور اینقدر دقیق می‌دانست که من 25 دقیقه خواب بوده‌ام.
تا چند روز ذهنم درگیر این مسئله بود. هرچه فکر می‌کردم که او از کجا ممکن است قضیه را فهمیده‌ باشد راه به جایی نمی‌بردم.
بالاخره یک روز محمدرضا کاظمی را صدا زدم و گفتم: چند دقیقه بیا کارت دارم.

گفت: چیه؟
گفتم: راجع‌به موضوع آن روز می‌خواستم صحبت کنم.
گفت: چه می‌خواهی بگویی.
گفتم: حقیقتش را بخواهی، تو آن روز درست می‌گفتی، من خواب مانده بودم ولی باور کن عمدی نبود. نگهبان بیدارم کرد ولی چون خسته بودم خودم هم نفهمیدم که چطور شد خوابم برد.
گفت: تو که آن روز گفتی خواب نمانده بودی، می‌خواستی مرا به شک بیاندازی؟
گفتم: آن روز می‌خواستم کتمان کنم ولی وقتی دیدم تو آنقدر محکم و با اطمینان حرف می‌زنی فهمیدم که باید حتماً خبری باشد.
گفت: خب حالا چه می‌خواهی بگویی؟
گفتم: هیچی، من فقط می‌خواهم بدانم تو از کجا فهمیده‌ای.
گفت:‌دیگر کار به این کارها نداشته باش، فقط بدان که شهید نمی‌شوی.
گفتم: ترا به خدا به من بگو. باور کن چند روزی است که این مطالب ذهنم را به خود مشغول کرده است.
گفت: چرا قسم می‌دهی نمی‌شود بگویم.
گفتم: حالا قسم داده‌ام ترا به خدا بگو.

مکثی کرد و با تردید گفت: خیلی خوب حالا که اینقدر اصرار می‌کنی می‌گویم ولی باید قول بدهی که زود نروی و به همه بگویی. لااقل تا موقعی که ما زنده‌ایم.

گفت: من و حسین یوسف‌الهی توی قرارگاه شهید کازرونی اهواز داخل سنگر خواب بودیم. نصف شب حسین مرا از خواب بیدار کرد و گفت: محمدرضا! حسین الان خوابش برده و کسی نیست که جزر و مد آب را اندازه بگیرد. همین الآن بلند شو برو سراغش.
من هم چون مطمئن بودم حسین دروغ نمی‌گوید و بی‌حساب حرفی نمی‌زند. بلند شدم که بیایم اینجا. وقتی خواستم راه بیفتم دوباره آمد و گفت: محمدرضا به حسین بگو تو شهید نمی‌شوی چون بیست و پنج‌ دقیقه خواب ماندی و بعد هم دفترچه را از خودت پر کردی.

حالا فهمیدی که چرا این قدر با اطمینان صحبت می‌‌کردم. وقتی اسم حسین یوسف‌الهی را شنیدم دیگر همه چیز دستگیرم شد. او را خوب می‌شناختم. باور کردم که دیگر شهید نمی‌شوم.

*علی نجیب‌زاده

ویژه نامه دفاع مقدس در خبرگزاری فارس



عملیات والفجر8, والفجر 8, شهید یوسف الهی, لشگر41 ثارالله
امکانات وب